در من دردیست که یادآوری آن نیز نمک به زخم حساب می شود.
فراموشی را تمرین کرده ام امانمی شود که نمی شود.
با اینکه من پروانه ام به دور تو وای مثلشمع آب میشوم.
در من دردیست نگارم که فریاد میزنم اما دورم شیشه صداگیریست که هر چه بزرگتر جار بزنم دلقک تر به نظر می آیم برای آنکسی که فقط میبیند و درکی از درد من ندارم.
توکل میکنم نگار.توکل به خدایی که شنونده است به امید روزی که امید در من جوانه بزند،جوانه که زده اما همیشه جوانه ای رو به خزان....
برچسب:
نویسنده: پرهام میرزاپور