باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ی ذهن کبوتر آبیست خواب گل مهتابیست
ای نهایت در تو ابدیت در تو ای همیشه با من تا همیشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود قصه ی زندگی اغاز شود
تا که از پنجره ی چشمانت عشق اغاز شود تا دلم باز شود
دلم اینجا تنگ است دلم اینجا سرد است
فصل ها بی معنی آسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را
باز کن چشمت را گرم کن جان مرا
ای همیشه آبی ای همیشه دریا
ای تمام خورشید ای همیشه گرما
سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را
ای همیشه روشن باز کن چشم مرا
برچسب:
نویسنده: پرهام میرزاپور