خداجون،خدای مهربون،امشب رو میدونی که چقدر من نوشتم از چهارده سالگی.
چقدر با شوق می نوشتم امشب من پا به ۱۸ سالگی گذاشتم،امشب ۲۰ ساله شدم و....
اصلا باورم نمیشه اون پسر باهوش و مغرور و مرموز که خیلی امید به آینده داشت و دفترچه خاطرات قطورش پر بود از امید،چند سال دیگه چهل ساله میشه،باور نمیکنم شدم دشمن خودم و چقدر هدر دادم ساعت های عمرمو.
خداجونم خوب میدونی که من پیش تو هنوز همون مجتبی کوچیکم و دوست دارم دلم بزرگ نشه و نشم مثل آدم هایی که حاضرند واسه منافع خودشون هر کاری بکنن.حتی اسیر کردن روح و قلب آدمهای بی گناه و معصوم.
1 تشکر ویژه دارم واسه کادویی که امسال به من دادی.خواب میدونستی دلتنگم و توی خوب خدایی رو پریشب تموم کردی.چقدر دیدن و مخصوصا شنیدن نگار واسه من لازم بود و میدونستی عطش این مرد رو.
خدای خوبم من بازم امسال با سی و اندی سال سن بچگی میکنم و دوست ندارم بزرگبشم.زخم زبون ها رو با خنده ای نمادین جواب میدم بدی ها رو نمی بینم. میدونم جایزالخطا هستم ولی سعی میکنم تا یکم مرداد سال بعد تا میشه گناه نکنم.صمیمانه قلبا عمیقا شکر گزارم برای وجود این فرشته نگهبان که چیزی فراتر از انسانه.
خدایا دستمون رو رها نکن که فقط تو توانایی.خدایا امسال رو سال آرامش واسه ما دوتا قرار بده.خدایا از اینکه بهم فرصت زندگی کردن دادی ممنونم
برچسب:
نویسنده: پرهام میرزاپور